عجب
دنیاییست
نمیفهمندت....ولی
میگویند درکت میکنیم
نمیبینندت....ولی
میگویند چه جذاب شده ای
نمیخوانندت...
ولی جویای نامت میشوند
واین
اواخر چه ساده فراموشت میکنند ولی میگویند دل تنگت هستیم
عجب دنیاییست...!
که دران
محبت راهرزگی میدانند ودلسوزی را هوس بازی
چه ساده
قضاوت میکنند
وعجیب تر
انکه خود راپاکترین میدانند
با
این همه امید به تو دارم که پاکترین پاکانی
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:47  توسط m.j
|
اورفت ...بهمین سادگی...وقتی که نزدیکم بود چه دور بودیم ازهم....وحالا که دور شده چه حس نزدیکی داریمخدایا این چه رسمی است...
خیلی کم پیش میاد اینجوری بغض گلومو بگیره...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 12:37  توسط m.j
|
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 1:7  توسط m.j
|
و چه ساده ام من...
که خیال میکردم او فقط مال من است
ولی اشتباه میکردم او غیر ازمن نگران کسی دیگر هم بود...
لعنت به من با این دلم....!؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 2:20  توسط m.j
|
و دلم نمیخواهد چیزی بگویم ....حتی یک کلمه...
فقط میخواهم بشنوم ...بشنوم صدای پاک تو را که در تمام وجوم طنین انداز میشود
فقط همین ....!
باور کن چیز زیادی نیست...هست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:40  توسط m.j
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:9  توسط m.j
|
عزیزان اگه مطلبی رو خواستن درمورد وبلاگ یا خودم بگن من در خدمتم!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:40  توسط m.j
|